عمل «ترک خود»
رها شدن از خود و ریختن خویشتن خویش و تماى خودى خود فنا و تلاشى داشته ها به معناى انجام عمل جراحى باز بر روى دل، در حال هوشیارى و بیدارى و پیشکش نمودن خود براى زده شدن شاهرگ خویش است. عملى که بسیار سخت و دردناک است و هر کسى براى آن برگزیده و انتخاب نمى شود. در این عمل، باید دردى که دنیاخواهان در زمان مرگ دارند را در حال زندگى خود تحمل کرد. مسیرى طولانى، پر طوفان، انباشته از موجهاى هولناک و گردنه هاى دهشتزا و بیابانهایى پر از خزندگان کشنده که کمتر به چشم مى آیند و ناگاه شاهرگى را با نیشتر زهرآگین خود مسموم مى کنند.
«فنا» یعنى ترک یک به یک تعیّن و موجودى خود. غده هایى که یکى پس از دیگرى باید برداشته شود. باید دست خود را قطع کرد و پاى خود را برید و چشم خود را درآورد و گوش را جدا کرد و مغز خود را بیرون ریخت و آخرین چیزى که داده مى شود قلبى است که خون سرخ و گرم را در خود دارد.
انسان تا خود را مى یابد و مى شناسد، درگیر غم و اسیر تن و آلودهى من است و وصول حق تنها زمانى ممکن مى گردد که آدمى بار گران «من» را زمین گذارد و در سیرى سرخ، از «من» فارغ گردد.
سیرى که در آن باید خون خود را ریخت. آباد فقط حق است و بس. همهى خیر، همهى جمال، همهى کمال اوست. باید رسید به این که خواستِ حق را خواست و خواست حق این است که جز حق خواسته نشود و خواستهاى جز خواست حق نباشد؛ چرا که همه اوست و تنها اوست همه، و هر خواستى خواست حق
است از حق؛ همانطور که هر فرارى فرار از حق است به حق و هر پناهبردنى پناه بردن از حق به حق است. حق حق است و دیگرى اگر باشد تمامى حقِّ حق، بلکه حق است؛ آن هم دیگرى که بىدیگرى است و هیچ در موضوع نگنجد. هر چیزى و هر کمالى که دیده شود تمامى چهرهى جمال حق است. قرب آدمى قرب حق است و با دورى از خود به حق نزدیک مىشود و هر قدر از خود دور گردد و بیگانهتر شود، حق را در خود بیشتر و آشناتر مىیابد تا آن که در سرخى خون خود غوطه شود و غرقه گردد و دیگر چیزى از او نماند. آدمى آن دم که خود را از دست مىدهد و شاهرگ خویش را براى زدن به دست معشوق مىسپارد، وصالش حق است و فراغ از خود فراغتش مىباشد. حق تعالى آدمى را براى حق برگزیده و او باید حق را براى خود برگزیند، او آدمى را مىخواهد، و آدمى باید او را با ترک خویشتن و سیر سرخى که پیش رو دارد بخواهد. باید خود را نفى کرد و تنها در پى حق بود. باید حق را طالب بود، ولى نه براى خود، بلکه براى حق و جز حق ندید و نخواست. سرخوشى آدمى تنها به همین است که حق دارد و تنها دلخوشى او این است که تنها حق دارایى همه است و جز او نیست؛ هرچه که دیده شود. آن که از خود خبر دارد و در خود است و با خود است و درد خود دارد، دیگر حق نیست. باید از خود گذشت و نور را پیشکش و نار را بى اثر دید تا تنها حق را یافت. او بخواهد بسوزاند، در نزد دشمنان به آتش مىکشد، پس چنین کند که سوزش آتش عشق او خاکستر بر باد مىدهد. آتشى که همه را به عشق فرا مىخواند و به عشق آتش مىزند. ترک خود و فناى خویش اوج بندگى و حدیث عشق و نشانهى وصول است و بس.
این کتاب مىخواهد خواننده را نه در مقام طلبکار، بلکه در جاى بدهکار قرار دهد تا وامى را که گرفته بازپس
دهد. نوشتار پیش رو به خواننده غصهى دارایى و اندوه داشتهها را مىدهد نه غم نادارى و کمبودها، و سعى مىنماید او را منزل به منزل پیش برد تا به «نادارى» و «فقر» وصول دهد. آن که طمع به کمال دارد، سرقت و دزدى کمال و ربودن خیرات هم از او مىآید و آبادى خود را با خرابى دیگرى پىجو مىشود. باید نخواست و طلب نداشت و قطع طمع کرد و دل از هر گونه طمعى برید. مال طلبى، جاه طلبى، دنیاطلبى، شهرت طلبى، عزت خواهى، علم جویى، عرفان پژوهى و واپسین گرایى و در پى حور و قصور بهشتى و نور بودن همه کمال است و طمع به کمال در نظرگاه اهل معرفت و محبت از شعبه هاى شرک است.
از سر خود برخاستن و «یک شهر آباد بس است» شعار این کتاب و گفتمان آن است. نوشتار حاضر مىخواهد در هر منزل، بخشى از آدمى فرو ریزد تا نیست گردد و در حال خرابى، تنها شهر آباد را که در آن است و از آن جدایى ندارد بیابد. جایى که باید آنقدر از خود کاست که کاهیدن به رنج آید، و آنقدر از خود زدود که زدایش به دهشت افتد. باید بى دست شد و بىپا و بىفکر و بىدل. باید نهاد و نهاد، و رها شد و رها، و نفى کرد و نفى کرد تا به نفى مطلق رسید و این است حقیقت «وصول» و اوج «توحید» که جز سیرى سرخ چیزى نیست.
اهل سلوک بر دو گروه عمده محبی (ناسوتی) و محبوبی (سماوی) میباشند. مقام قرب و انس هریک از اولیای الهی را بر اساس دعاها و خواستههایی که دارند، میتوان مورد شناسایی قرار داد؛ به این صورت که اولیای محبی، دارای خواسته و طمع میباشند و ارضی هستند و محبوبان، خواسته ناسوتی ندارند و حق را میطلبند و سماوی هستند؛ بر این پایه، هر یک از این گروهها دارای سنخ سلوکی خاص میباشند.
«وَالَّذِینَ آَمَنُوا أَشَدُّ حُبّا لِلَّهِ»(1).
قرآن کریم دربردارندهٔ بسیاری از واژههایی است که از امور مجرد و معنوی آگاهی میدهد. یکی از این واژهها «شدت حب» است که ما از آن به «عشق» تعبیر میکنیم. «آخرت»، «معاد»، «قیامت»، «بهشت»، «ابد»، «حق» و واژههایی مانند «قلب» و «فؤاد» نیز از همین قبیل است. متأسفانه مسلمین گامی بلند برای فهم این حقایق برنداشتهاند و معانی این واژهها در بکری خود باقی مانده است؛ مفاهیمی که تبیین و شکوفایی آن میتواند جامعهٔ انسانی را به سلامت دنیوی و سعادت اخروی و شکوفایی استعدادهای نهفته در درون آنان رهنمون گردد.
1- بقره / 165.
«لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّه» پاک کنندهٔ نفس از گناهان است و سبب صفای نفس و نیز تقویت اراده میشود. صفای دل و نفس همان توان فهم بالاست که قدرت جذب معرفت مییابد. نفس آلوده جز در محدودهٔ امور دنیوی چیزی را متوجه نمیشود.
بسیاری از گناهان سبب عذاب وجدان و ضعف اعصاب میشود و چنین ضعف اعصابها را باید با «لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّه» درمان کرد. کسی که مرتکب تعدی، تجاوز یا قتل شده است تنها با این ذکر است که میتواند خود را مقداری آرامش دهد و این ذکر در آرامشبخشی و رفع تنیدگی بسیار مؤثر است. اگر قاتلی آن را ذکر خود قرار دهد چه بسا در ولی دم تأثیر گذارد تا جایی که به بخشش او رضایت میدهد و تأثیر آن نیز سریع و زودبازده است و همانند زیارت عاشورا نیست که برای تأثیر به گذشت چهل روز نیاز دارد. کسی که به کلی از این ذکر غفلت دارد به پریشانی، ضعف اعصاب، اضطراب، تنیدگی، بیخوابی، وسواس و مانند آن و نیز گرفتاری به گناه دچار میشود و روانکاوی امروز نیز نمیتواند ریشهٔ آن را تشخیص دهد و با تجویز قرصهای خوابآور، او را هرچه بیشتر در معرض بیماری قرار میدهد.
«لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّه» برای رفع ضعف اراده و نیز برطرف شدن حواسپرتی در نماز مفید است.
«لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّه» تنها در پی نفی غیر و زدایش شرک است و در مقام اثبات اللّه نیست؛ همانطور که قرآن کریم در هیچ آیهای برای اثبات ذات باری تعالی دلیل نمیآورد و وجود خداوند امری است که کسی انکاری نسبت به آن ندارد و این شرک است که دامنگیر همگان است. اثبات، فرع بر انکار است و کسی خداوند را انکار ندارد تا اثبات آن لازم باشد؛ از این رو ذکر یاد شده در اثبات ایمان کافی است؛ همانطور که شریعت اسلام، گفتن آن را برای رسیدن به ایمان و رستگاری کافی میداند: «قولوا: لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّه تفحلوا» (مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 51). افزون بر این میتوان گفت در باب توحید آنچه مهم است حصر در توحید است و در مقام ثبوت است، نه اثبات خداوند؛ از این رو «لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّه» جنبهٔ اثباتی ندارد و این نفی است که حصر را ممکن میسازد آن هم نفی تمامی خدایگان و آلههها که توحید میآورد. البته نفی شرک کاری بسیار مشکل است؛ زیرا مصادیق و مظاهر شرک بسیار فراوان و ظریف است.
مداومت بر گفتن کلمهٔ توحید، شرکزدا و توحیدآور است و دل با آن جلا، قوت، استعلا، استحکام، قوام و حیات میگیرد: «لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّه»آب دل است که هر چیزی به آن زنده است: «وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کلَّ شَیءٍ حَی» (انبیاء / 30).
این ذکر چون دل را محکم میسازد و به آن قوام میدهد، تذبذب را بر میدارد و نفاق را میزداید.
«لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّه» است که سپر، حصن و حاجز است، نه اذکار دیگر؛ چنانچه در روایت شریف سلسلة الذهب است:
«حدّثنا محمّد بن موسی بن المتوکل رضی اللّه عنه، قال: حدّثنا أبو الحسین محمّد بن جعفر الأسدی، قال: حدّثنا محمّد بن الحسین الصوفی، قال: حدّثنا یوسف ابن عقیل، عن إسحاق بن راهویه، قال: لمّا وافی أبو الحسن الرضا علیهالسلام بنیسابور وأراد أن یخرج منها إلی المأمون اجتمع إلیه أصحاب الحدیث فقالوا له: یا ابن رسول اللّه ترحل عنّا ولا تحدّثنا بحدیث فنستفیده منک؟ وکان قد قعد فی العماریة، فأطلع رأسه وقال: سمعت أبی موسی بن جعفر یقول: سمعت أبی جعفر بن محمّد یقول: سمعت أبی محمّد بن علی یقول: سمعت أبی علی بن الحسین یقول: سمعت أبی الحسین ابن علی بن أبی طالب یقول: سمعت أبی أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب یقول: سمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول : سمعت جبرئیل یقول: سمعت اللّه جلّ جلاله یقول: لا إله إلاّ اللّه حصنی فمن دخل حصنی أمن من عذابی. قال : فلمّا مرّت الراحلة نادانا: بشروطها وأنا من شروطها» (شیخ صدوق، معانی الاخبار، ص 371).
این «لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّه» است که دژ محکم خداوند است و اگر بندهای بخواهد خود را از گناه پاک نماید و کسی است که از گناه خسته است و سنگینی گناه او را آزار میدهد، و در پی آن است که دل او صافی شود، باید به این حصن پناه برد و «لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّه» را ذکر خود قرار دهد.
البته همانطور که در این روایت آمده است این ذکر با شرط ولایت است که حصن میباشد. ذکر تهلیل با آن که خود شهادت بر توحید است، ولی شهادت بر توحید در هیچ جایی بدون شهادت بر رسالت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و ولایت حضرت امیرمؤمنان علیهالسلام نیست و برای شیعه روا نیست آن را حتی در اذان از هم جدا نماید؛ همانطور که این سه شهادت در تشهد آمده است و صلوات که جزیی از تشهد است همان شهادت بر ولایت است.
«لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّه» تنها ذکر شهادت بر یگانگی خداوند است و ذکرپرداز گواه بر وحدانیت خداوند میدهد؛ چنانکه قرآن کریم میفرماید: «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ» (آل عمران / 18) و در این رابطه معادلی برای آن نیست و تمام جمیع و جمع جمیع است که نفی شرک و بیان حکومت حق است. بسم اللّه تنها بیانی اثباتی است، ولی این ذکر بیان جمع میان نفی و اثبات است. شرک و نفاق و هر قیدی حتی قید وحدت با این ذکر است که برداشته میشود. باید توجه داشت دفع شرک امری برتر و فراتر از دفع کفر است؛ چرا که میشود کافر غافل باشد و کفر وی ستر و پوشش بر آگاهی و علم شود و او را غافل سازد، اما در شرک، غفلت وجود ندارد و مشرک با علم و آگاهی و با توجه به وحدانیت خداوند است که برای او شریک میآورد. شرکی که مراتب دارد و گاه ریا را در بر میگیرد و چنان خفی و ظریف است که فرد را نجس نمیکند، اما او را به باطل میکشاند. کسی که شرک در دل او بند میزند، با خداوند به عناد و دشمنی میافتد و خود را رقیب و شریک خداوند قرار میدهد.
از نظر روحی روانی، چنین است که اگر کسی ذکر «لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّه» را کم بگوید، زمینهٔ کبر در دل وی مینشیند. بر این اساس، کسی که دولت و ثروت به او رو آورد یا در علم برجسته شود و یا اعتبار و منزلت اجتماعی بیابد، باید از این ذکر در هر روز استفاده نماید وگرنه جبار و متکبر میشود و کبر همچون قارچ بزرگی در دل وی میروید و به مکر الهی گرفتار میآید. این بیماری با اذکار دیگر مانند صلوات و بسم اللّه حل نمیشود و تنها با «لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّه» است که کنترل و مهار میشود. چنین کسی اگر بسم اللّه بگوید بر علم و اعتبار وی افزوده میشود، ولی فساد باطنی او رشد میکند و همچون سرطان میشود که تا او را از پا در نیاورد و دست به ظلم بر خود و دیگران نیالاید آرام نمیشود. مرضی که تنها پادزهر آن ذ
احادیث و روایات فراوانی در شناساندن جایگاه و معرفی آثار آن بهویژه در کتاب «التوحید» شیخ صدوق که در واقع توحید امام صادق علیهالسلام است، آمده است.
شیخ صدوق ذکر تهلیل را پیش از بسم اللّه آورده و آن را ذکر شروع قرار داده است که ما نقد آن را پیش از این آوردیم و گفتیم همین ذکر بدون بسم اللّه ابتر است و در مرتبهٔ بعد از آن قرار دارد.
این روایات از ثقل و سنگینی این ذکر میگویند و از همین روست که اگر دلی نفاق داشته باشد، نمیتواند آن را تحمل کند. در واقع، این ذکر ابزار آزمایش و سنجش دل است که دل را میتوان با آن آزمود و تست زد. دلی که چرکین باشد نمیتواند زبان را حتی به گفتن ظاهری آن وا دارد و زبان در گفتن آن لکنت مییابد و کلماتی مهمل از آن میسازد. سنگینی این ذکر چنان است که باید آن را با صلوات همراه کرد تا خستهکننده نگردد.
بر اساس آنچه گذشت و نیز با توجه به روایت: «قولوا: لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّه تفحلوا» (مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 51) باید گفت تهلیل ذکر جلی است و ذکر خفی آن کمرشکن است. اهمال داشتن نسبت به این ذکر و کمگفتن آن سبب میشود دل زنگار پیدا کند و برای همین است که توصیه شده است آن را هفتاد مرتبه در هر صبح و در تعقیب نماز آورده شود. در واقع این ذکر مفتاح دل است.
کر تهلیل است.