از سراسر این شواهد میتوان موقعیت بسیار بالای جناب یوسف را در زیبایی و جمال بهدست آورد و به این باور رسید که خوبی را خوبرویان دارند و افراد بدسیرت از مواهب ظاهری نیز همانند مواهب باطنی بیبهرهاند و هر کس حسن و وصف خوبی دارد، به هر دین و مذهب و یا بدون هر دین و مذهبی که باشد بهطور یقین راه به جایی دارد و اگر نواقصی داشته باشد، هیچ یک از آنها موجب نفی کمال وی نمیشود.
زیبایی و کمال هر دو برای همیشه در هم آمیخته است و در واقع از بهترین مصادیق کمال، همان زیبایی است. زیبایی جلوهای گویا از ظهور جمال مطلق و چهره روشنی از هویت الهی است.
زیبایی هنگامی که با صحت و سلامتی اعضا و جوارح آدمی همراه گردد و فرد زیبا از نقص عضو نیز دور باشد، مورد غبطه و رشک و حسد همگان قرار میگیرد و این دو هنگامی که با پاکی باطن و سلامت نفس و روشن ضمیری فردی همراه گردد، بهطور حتم و یقین عنایات الهی را بر خود داشته و این چنین فردی از اولیای خداوند و از بندگان خوب پروردگار به شمار میآید.
بهطور کلی همواره چنین است که کمال باطن با صفای ظاهر و سلامت اعضا و جوارح در هم آمیخته است و عقل سالم در بدن سالم است و خوبان خوب هرگز و هیچ گاه بیبهره از زیبایی و جمال و بهخصوص صحت و سلامت اعضا و جوارح نمیباشند، اگرچه ممکن است فرد خوبی ظاهر زیبایی نداشته باشد که این خود حکایت از کمبودی در آن فرد میکند و یا شخص نادرست و بدکاری از زیبایی و سلامت ظاهری برخوردار باشد که این امر نیز حکایت از حسن باطن و نوعی از روشنایی ضمیر آن فرد میکند و همیشه این دو دسته در درون زندگی و سراسر عمرشان درگیر حوادث مختلف و ناهنجاریهای متعدد و متشتت خواهند بود؛ ولی آن دسته از مردمانی که بیبهره از ظاهر خوب و زیبایی هستند یا نقص عضوی نیز دارند و از حسن باطن نیز بیبهرهاند، از عقب ماندگان مخلوقات آدمی میباشند و کمتر نقشی را میتوانند در جامعه و مردم داشته باشند، چه این کمبودها در نهاد و نژاد آنها باشد و یا از عمل آنان ناشی شده باشد.
در انسان هرچه زیبایی کامل شود، ظهور و بروزی از جمال مطلق و مطلق جمال میباشد؛ ولی زیبایی و جمال منحصر به انسان نیست و تمام موجودات و اشیا از آن جمال و جلال مطلق بهنوعی از نسبیت برخوردارند و هر یک از این موجودات و اشیا مظهریت خود را بهخوبی حفظ میکنند و سینه به سینه همگان ابراز وجود میکنند.
تمام موجودات و اشیای هستی، هر یک بهنوعی به جمال الهی رهنمون میگردند و او را نشان میدهند؛ بلکه میتوان گفت: تنها ظهور او هستند و همه در نظم خاصی و با هماهنگی مشخصی که درک آن چندان آسان نیست، آن جمال جمیل را بیان میکنند و بلکه تمامی موجودات بیان همان حقیقت میباشند.
درک زیبا و زیبایی با آن که امری طبیعی و از مفاهیم و معانی وجدانی است، چندان آسان نیست؛ بهخصوص به عبارت درآوردن آن به مراتب مشکلتر از درک و یافت آن میباشد؛ زیرا درک و یافتن، وصول و نوعی از وجود است؛ به خلاف عنوان صرف و بیان صوری که هرگز حال و هوای حقیقی ندارد و وجودی گویا از آن حقیقت نیست.
نه کاردهای زیبا، دستهای نازنین آنها را میدید و نه آن چشمهای زیبا کارد و دستهایشان را میدید و نه دستهای بلورین و زیبا، تاب و تحمل خودداری را داشتند و از میان آن کاردها و دستها و دیدهها، فقط خون بود که دیده میشد، آن هم بریده آن؛ زیرا جز یوسف علیهالسلام را نمیدیدند و با زبان حال و شور دل و قلبی لبریز از عشق و محبت سرود «حاشا للّه ما هذا بشرا إن هذا إلاّ ملک کریم» سر میدادند و با خود میگفتند: خدایا، این کیست؟ آیا بشر و آدمی است؟ نه، نه! او جز ملک، آن هم فرشتهای بزرگوار نمیباشد.
آن زیبارویان و پری چهرگان به قدری یوسف را در حد بالایی از جمال و زیبایی دیدند که او را از سنخ خود به حساب نیاوردند و گفتند: این جز فرشته و آن هم فرشتهای والامقام نمیباشد.
اینجاست که زلیخا آنها را به بازی میگیرد و میگوید: «فذلکنّ الذی لمتنّنی فیه»(1)؛ این همان یوسفی است که شما مرا در عشقش ملامت کردید و طعنه زدید، دیدید که چگونه اختیار خود را از دست دادید و یکجا بر او دل بستید و دست از ترنج نشناختید.
همه زنان همچون زلیخا در جمال و زیبایی جناب یوسف اتفاق نظر داشتند و آن هم نه تنها آن زیبارویان وی را زیبا میدانستند؛ بلکه زیبایی وی در حدی بود که او را از سنخ زیبارویان آدمی به شمار نمیآوردند.
درباره این مجلس بحثهای فراوانی پیش میآید که مقام را گنجایش طرح آن نیست و برای نمونه میتوان پرسید حضرت یوسف چگونه بر آن زنان وارد شد و چرا وارد شد؟ آیا به اذن زلیخا به آن مجلس درآمد و آیا این دستور را معصیت الهی نمیدانست؟ آیا یوسف میخواست زلیخا را از زیر بار طعنه به در آورد و به آن زنها بفهماند که شما در حد زلیخا نمیباشید و تاب و تحمل دیدار لحظهای از آنچه زلیخا بسیارش را دیده، ندارید؟ آیا عشق زنها که بدون اراده و اختیار بوده و ناگاه با یوسف روبهرو شدند و «حاشا للّه» گفتند و به خدا پناه بردند مورد مذمت است یا خیر؟ و خلاصه چه حد و مرزی برای چنین عشقهای غیر ارادی میباشد و آیا زلیخا راهی برای گریز از این عشق که عصیان هم بوده، داشته است یا خیر و بسیاری از پرسشهای دیگر که در این مقام قابل بیان نیست.
زیبایی یوسف، دل از تمامی زنان میربود؛ در حالی که آن زنان تمامی از پری چهرگان و زیبارویان آن دیار بودند.
جناب یوسف مصداق کاملی برای «فتبارک اللّه احسن الخالقین»(2)؛ آفرین بر قدرت بهترین آفرینندگان، بود؛ چنان که حقتعالی در همین سوره میفرماید: «وشروه بثمن بخس؛ دراهم معدوده، وکانوا فیه من الزاهدین»(3)؛ آنان او را چه ارزان فروختند و به اندک پولی او را از دست دادند و آنان چقدر مغبون و زیانکار گشتند.
حق تعالی بهخاطر این پری چهره برتر از فرشته و نوع سیر و سلوک او، داستانش را «احسن القصص»؛ یعنی بهترین داستانها و بلکه بهترین داستانهای قرآنی نام نهاده است.
زنان اشراف مصر، که به طور طبیعی بیشتر از زیبارویان هستند، با دیدن زیبایی یوسف گفتند: « حَاشَ لِلَّهِ»و زیبایی او را تحسین کردند. این در حالی است که غالب انسانهای زیبا، تکبر دارند و حاضر نیستند بپذیرند زیباتر از آنان نیز وجود دارد؛ ولی همین متکبران، با دیدن زیبایی یوسف علیهالسلام ، رخ باخته و یوسف را فرشتهای یافتند.
یوسف در این هنگامه، با زنان نبود؛ بلکه با خدای خویش نجوا میکرد و به راز و نیاز با او رو آورده بود. او به خداوند عرض میدارد: «پروردگارا، زندان برای من از آنچه این زنان از من میخواهند دوستداشتنیتر است.» این رویکرد یوسف، فرمایش معصوم علیهالسلام را به یاد میآورد که: «خالطوا الناس بابدانکم و زایلوهم بقلوبکم و اعمالکم(1) = با مردم باشید، ولی در عمل و کردار خود، همراه با آنان مباشید.» یوسف با آنکه در میان زنان بود، با آنان نبود و با خدای خویش دمخور بود و نجوا داشت. هر مومنی باید اینگونه باشد و به جای رهبانیت یا گریز از میدان، آزادمنشانه تقوای خود را ظهور دهد و محک زند. البته درست نیست کسی خود را به امواج بلا بسپارد تا چگونگی و چیستی و قدرت تحمل خود را بیازماید؛ بلکه باید خود را در صحنههای طبیعی که در مسیر زندگی پیش میآید، آزمود.
به قصه زلیخا باز می گردیم. برخورد جناب زلیخا با یوسف در تعبیر «هیت لک»؛ یوسف را به خود خواند و گفت برای تو آمادهام و «لقد همّت به» آن زن در خواهش خود اصرار ورزید آمده است و وی محبت خود به یوسف را در کلام و کردار خود ظاهر میسازد و خود را در مقابل یوسف میبازد و به انحراف میافتد و عقاید خود را نادیده میانگارد و راه و رسم خطا پیش میگیرد؛ در حالی که زلیخا خود پری چهره زیبارویی بس رعنا بوده است.
از سخن پری چهرگان آن دیار و صحبت زلیخا نسبت به یوسف، بهخوبی میتوان علاقه آنها را بهدست آورد که نسبت به محبوب زلیخا «قد شغفها حّبا»؛ محبت دل او را چیره و فریفته ساخته است، میگفتند و زبان طعنه بر آن زیباروی دلباخته میگشودند؛ اگرچه به قول معروف، زنها خالی میبستند و باید گفت: «انّا لنریها فی ضلال مبین»؛ همانا ما آن زن را در گمراهی آشکار میبینیم، ولی هنگامی که نوبت به خودشان رسید، همه آنان خود را در دام یوسف گرفتار دیدند و دست خویش را در بریدن ترنجی از ترنج تشخیص ندادند.
زیبارویان مصر و پری چهرگان آن دیار که تمامی از گلرخان طبیعت بودند، چنان گرفتار آمدند و خود را باختند که هرچه داشتند در مقابل یوسف از دست دادند و خود را نیز در راه او نهادند و از خدا استمداد جستند: «فلمّا راینه اکبرنه، وقطعن ایدیهنّ وقلن حاشا للّه ما هذا بشرا، إنّ هذا إلاّ ملک کریم»؛ چون یوسف را دیدند در زیبایی او حیران شده و دستهای خود را بریدند و گفتند: ماشاءالله، این پسر نه آدمی است بلکه فرشتهای است بسیار زیبا.
هنگامی که زنها یوسف علیهالسلام را دیدند که بر آنها وارد شد، چنان چشمهایشان را خیره کرد و او را چنان بزرگ و دلپذیر دیدند که دیگر در چشمهایشان جایی برای دیدن کارد و دست و میوه باقی نماند.